|
گزارش گشایش مسیر سامان (قسمت دوم)
در منطقه دره گاهان شهرستان تفت
اعضای تیم: محمد ظاهری، شهاب مرادی (تدارکات و پشتیبانی)، پدرام نعمتی (سرپرست برنامه)
سه شنبه:29/2/89
با توجه به وقت و انرژی زیادی که کوبیدن رول با مته دستی از ما می گرفت و این که صعود کلاهک با ابزار وقت زیادی را برای افرادی که در آینده قصد صعود این مسیر را داشته باشند، خواهد گرفت بنابراین تصمیم گرفتیم که در کلاهک به مقدار مورد نیاز رول بزنیم که با توجه به زمانی که ما داشتیم و تقریبا دو طول مسیری که باقی مانده بود این کار با مته دستی، آن هم در این سنگها، بعید به نظر می آمد.


بنابراین طبق هماهنگی که برای دریل شارژی دیروز با آقای مفاخری کرده بودیم و ایشان لطف کرده و اجازه استفاده از دریلی که مربوط به گروه مخابرات می شد را به ما دادند و قرار شد که با هماهنگی تدارکات تیم (آقا شهاب)آن را به دست ما برسانند. ما هم که چند تا صفحه رول بیشتر با خود نبرده بودیم بنابراین دیروز زحمت درست کردن صفحه و تجهیزات مورد نیاز را به آقا شهاب دادم.چون موبایل در این منطقه ای که ما چادر زده بودیم آنتن نمی داد بنابراین نمی توانستیم با آقا شهاب ارتباط برقرار کنیم و از صبح منتظر بودیم تا در نهایت دریل با وسایل لازمه آن امروز ساعت 30/1توسط تدارکات تیم به دست ما رسید.با توجه به زمانی که تا عصر داشتیم و 4ساعتی بیشتر نبود، تصمیم گرفتم که امروز فقط رول های کلاهک را بکوبیم. بنابراین با محمد در زیر آفتاب داغ و سوزان شروع به زدن یومار بر روی طناب های ثابت کردیم.در سه روز گذشته هوا تقریبا در تمامی روز ابری بود و حتی در ساعت حول و حوش 7 یک نمه بارانی هم به مدت 30 دقیقه داشتیم. ولی امروز هوا کاملا متفاوت با روزهای قبل و بسیار گرم بود.بعد از این که به کارگاه سوم رسیدیم. دریل و وسایل مربوط به رول کوبی را برداشتم و با حمایت محمد، بعد از عبور از قسمت تراورزی در ابتدای شیار بر روی طنابی که دیروز ثابت کرده بودم یومار زدم و 3 رول را در قسمت سنگ صاف زیر کلاهک تا ابتدای کلاهک زدم (نصب هر رول با دریل شارژی، 5 دقیقه بیشتر وقت نمی گرفت). نمی دانم به خاطر این که امروز در اوج گرما شروع به یومار زدن کرده بودیم یا این که کلا خودم حوصله نداشتم، امروز اصلا حس صعود نداشتم (چون مطمئن بودم اگر ادامه می دادم کار را خراب می کردم)و تصمیم گرفتم که برگردیم و در طولهای پایین تر که طناب ثابت کرده بودیم چند رول را هم در آنها نصب کنیم.با محمد در میان گذاشتم و او هم پذیرفت و قرار شد که من با دریل از جلو بروم و سوراخ کنم و پشت سر من محمد صفحه رول ها را نصب کند. بنابر این کار را شروع کردیم، شارژ دریل در اواسط طول دوم تمام شد، بنابر این کار را تعطیل کردیم و هر دو ساعت 6 در کنار چادر بودیم. بعد 30 دقیقه آقا شهاب آمد و من با ایشان به یزد رفتیم تا تابلوی مسیر را طراحی کنیم و سفارش درست کردن آن را بدهیم. من نمی دانم چطور ولی آقا شهاب به من قول داد که فردا شب تابلو را آماده، تحویل دهد!! با خرید شام توسط تدارکات تیم، به سوی تفت راه افتادیم. ساعت 10 شب به چادر رسیدیم که محمد در این مدت چرتی زده بود.بعد از صرف شام و کمی گپ زدن، آقا شهاب حدود ساعت 12شب به یزد برگشتند تا کارهایی را که به ایشان محول شده بود را فردا انجام دهد و ما هم سریع به چادر رفتیم و خوابیدیم.
چهارشنبه:30/2/89
امروز زودتر از همیشه بیدار شدیم و برای ساعت 35/7به کارگاه سوم رسیدیم.دریل را به محمد دادم و قرار شد که بر روی طناب ثابت یومار بزند و رول های کلاهک را نصب کند. محمد بعد از زدن 4 رول در کلاهک و صعود ادامه مسیر به کارگاه یعنی انتهای طناب ثابت رسید.بعد من شروع به صعود کردم و ساعت 30/10به محمد رسیدم.بابرداشتن ابزارها و دریل و حمایت محمد شروع به صعود ادامه مسیر کردم.ابتدا در راستای شیار 15 متری صعود کرده بعد مجبور بودم که دوباره 2متر به سمت چپ تراورز کنم تا به ابتدای جایی که از پایین مثل 7دیده می شد رسیدم.جای این کارگاه تقریبا ناراحت بود، بعد از زدن کارگاه (یک رول و یک ابزار) شروع به حمایت محمد کردم. هوا مثل دیروز بسیار گرم بود، آب هم که تمام کرده بودم، مسیر هم کمی سنگین، ولی باید صعود می کردم!با "ماشالا، ماشالا" و " آفرین پسر" گفتن، محمد را تشویقبه صعود می کردم.بعد از رسیدن محمد و گرفتن ابزارها از او شروع به صعود کردم. 10 متری صعود کردم به بالای سر که نگاه کردم دیدم که از انگشت شستم به شدت خون می آید، فکر کنم در هنگام صعود که دست خود را در شکاف لاخ می کردم این اتفاق افتاده بود ولی خودم متوجه نشده بودم و با انگشتم قرار کردم که من در شرایطی که دارم هیچ کاری نمی توانم برایت بکنم خودت فکری به حال خودت بکن.ادامه مسیر هم مشکل به نظرمی آمد از طرفی تشنگی هم به شدت اذیت می کرد باز ادامه دادم 10متری دیگر هم صعود کردم که در همین زمانها بود که صدای تشویق های آقا شهاب هم از پایین به گوشم رسید و محمد هم که مدام در طول صعود با ماشالا گفتن در تمام این برنامه به من انرژی می داد و این صداها انگیزه بیشتری را برای صعود در من ایجاد می کردند. (متوجه شدم که خون انگشتم بند آمده بود) باز ادامه دادم ولی دیگر خیلی خسته شده بودم و فکر برگشت هر لحظه در من قوی تر می شد ولی وقتی به دلایلم برای آمدن به دیواره فکر می کردم باز هم تمامی فکرهای حاشیه ای را از خود دور می کردم.تصمیم قطعی برای صعود گرفتم و ادامه دادم.در ساعت 33/6به طاقچه ای فرو رفته در میان سنگ، 2متری زیر قله، رسیدم و ناخود آگاه فقط نام سامان را تا آنجا که انرژی داشتم فریاد می زدم و چند لحظه بعد متوجه صدای محمد و آقا شهاب شدم که در آن زمان، "سامان، سامان ..." و هورا کشیدن، سکوت دیواره ها را در هم شکسته بود. بعد از 5 دقیقه کارگاه را زدم (یک رول و یک ابزار)و شروع به حمایت محمد می کردم.محمد هم در مدتی که من صعود می کردم وضعیتی بهتر از من نداشت، او باید تمام این مدت را دریک کارگاه ناراحت و در فضا آویزان می ماند و تمام فکرش به صعود من، آن هم در زیر آفتاب داغ و بدون آب می بود.شروع به حمایت محمد نمودم، ساعت 30/7عصر بود که محمد به کارگاه رسید و همدیگر را (به حالت نشسته و در طاقچه)در آغوش گرفتیم و بعد از کلی هورا گفتن و شادمانی از صعود، با نصب دو حلقه فرود آماده فرود شدیم.وقتی هر دو به کارگاه پایین رسیدیم دیگر هوا گرگ .و میش شده و روبه تاریکی بود.طناب را شروع به کشیدن کردیم ولی کمی گیر داشت.چون هوا تاریک شده بود و از این کارگاه (چهارم)تا پایین طناب ثابت داشتیم، طناب را به کارگاه پایین وصل و کشیدن آن را به فردا موکول کردیم.بر روی طنابهای ثابت با سرعت و دقت، در تاریکی شب و با نور چراغ پیشانی هایمان، شروع به فرود کردیم. ساعت 9 شب بود که فرود تمام شد و من بعد از شکر خدا و بوسیدن دیواره از طناب جدا شدم آقای فلاح مثل همیشه با لطفی که نسبت به ما داشتند با یک دبه آب در پای دیواره به استقبال ما آمده بود، محمد هم چند دقیقه بعد آمد.دبه آب را سر کشیدیم و کمی از اتشمان کم شد بعد هر سه به سمت چادر راه افتادیم و در کنار چادر آقا شهاب و یکی از دوستان آقای فلاح حضور داشتند.که همگی یکدیگر را در آغوش گرفتیم و خوشحال از این که همه سلامت بودند و صعود مسیر هم پایان یافته بود. آقا شهاب از آنجا که می دانستند ما خیلی تشنه هستیم 7 آب معدنی 5/1 لیتری و دلستر خنک خریده بودند.بعد از کمی صحبت آقای فلاح به همراه دوستش و آقا شهاب از ما خداحافظی و به منزلشان برگشتند.البته همانطور که آقا شهاب قول داده بود تابلوی مسیر را هم آماده کرده بودند که فردا آن را نصب کنیم.ما هم که خیلی خسته بودیم بعد از خوردن غذا و نوشیدن آب خوابیدیم.
پنج شنبه:31/2/89
امروز کمی دیرتر از روزهای قبل بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه، شروع به زدن یومار و صعود کردیم. بعد از رسیدن به کارگاه سوم، دریل را برداشه و تابلوی مسیر را در بالای کلاهک نصب کردم تا نام و یاد سامان، همیشه و در همه جابا عناوین شرافت و انسانیت باقی بماند.صعود را ادامه دادم تا به کارگاه چهارم رسیدم. همزمان با شروع صعود محمد از کارگاه سوم، من مشغول کشیدن طنابی که دیروز بعد از فرود از قله جا گذاشته بودیم شدم و با کمی تلاش طناب را در کارگاه چهارم جمع کردم، در این مدت هم محمد به کارگاه رسید.بعد شروع به فرود به کارگاه سوم کردیم و طناب ثابت را هم باز کردیم.بعد که هر دو به کارگاه سوم رسیدیم و طناب را کشیدیم دیدم که طناب نمی آمد و از بالا پیچ خورده بود.بعد از فیکس کردن دو سر طناب در پایین شروع به یومار زدن بر روی آن کردم و بعد از رفع مشکل به کارگاه 3 بازگشتم. از کارگاه 3 من با دریل بر روی طنابهای ثابت فرود می رفتم تا در جاهایی که لازم بود رول بزنم و همچنین کارگاه های فرود را که هر کدام شامل دو حلقه فرود بود را نصب نمایم. پشت سر من هم محمد طناب ثابت ها را باز می کرد و فرود می آمد. ساعت 3 بود که هر دو با کلی طناب و تجهیزات فنی از دیواره جدا شدیم. آقا شهاب هم امروز از ساعت 11 در زیر این آفتاب گرم منتظر ما بودند. واقعا داشتن اینگونه پشتیبان برای هر تیمی نعمت بزرگی است، از ایشان بی نهایت سپاسگذارم.امیدوارم که سامان عزیز از عملکرد شاگرد خود در این صعود راضی بوده باشد.
بعد از جمع کردن وسایل به سمت یزد راه افتادیم.وسایل را که از آقای فلاح امانت گرفته بودیم به ایشان تحویل داده و ضمن تشکر فراوان از ایشان خداحافظی کردیم. بعد از صرف شام مفصل در منزل آقا شهاب و خداحافظی از آن خانواده محترم، ساعت 10 شب به سمت تهران حرکت نمودیم. (برای سنگ نوردانی که قصد صعود مسیر سامان را دارند باید عرض کنم که، اگر گزارش را خوانده باشید متوجه می شوید که کارگاه چهارم بر روی سوم قرار ندارد و بر روی هم نمی افتند. به همین دلیل اگر کسی از کارگاه سوم به بعد برود، حتما باید تا قله صعود نماید و از پشت بازگردد یا اگر دو عدد حلقه فرود با مته دستی داشته باشد می تواند از کارگاه چهارم مستقیم فرود آمده و بعد از نصب دو حلقه فرود، از آنجا به طاقچه کارگاه دوم) خواهد رسید . ما بدلیل داشتن طناب ثابت در طول مسیر صعود ، دیگر زمانی برای انجام این کار نداشتیم ( همچنین لازم است حتما ابزار نیز به همراه داشته باشید )
شاید زندگی همین است، دوره ای با همنورد، دوست و برادری به نام سامان به دنبال دیواره و کوهها برای آموختن درس و دیدن شگفتی و در دوره ای دیگر با موجودی بی جان به نام سنگ و دیواره و کوه به دنبال نام ، یاد و خاطرات سامان.نمی دانم که آیا دوره دیگری هم هست یا نه و اگر آری، آن دوره چگونه خواهد بود!
پس، این نیز بگذرد ...

گزارش : پدرام نعمتی
|